آنکس که مي گفت:
دوستت دارم،عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد ؛
رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت؛
صداي خش خش برگها همان آوازي بود،
که من گمان مي کردم ميگويد:
دوستت دارم!!!!!!!!!!

در کنارش آرمیده بودم و آرامشی وصف ناشدنی سراسر وجودم را احاطه کرده بود .
نسیم ملایمی که از سمت آب به ساحل می وزید، صورتم را نوازش می کرد .
دست در کمر او انداخته بودم و با او صحبت می کردم، ولی افسوس، جوابم چیزی جز خاموشی نبود .
صورتم را به او چسبانده بودم تا گرمای تنم را با او تقسیم کنم؛ ولی چیزی جز سرما نصیب صورتم نشد .
ساعتی این چنین گذشت و آفتاب در بلندای آسمان قرار گرفت، وقت رفتن رسیده بود .
تخته سنگ را بوسیدم؛ ولی او باز بی تفاوت در جای خود خفته بود .