در غروب رفتن تو لحظه هايم را شکستم...زير بارون جدايی با خيال تو نشستم...
بی تو تنها گريه کردم تو شبهای بی ستاره....انتظارت رو کشيدم تا که برگردی دوباره...
پشت شيشه روز و شبها دل به بارون ميسپارم...من برای گريه هايم چشمه ها رو کم ميارم...
انتظار با تو بودن منو از پا در مياره...ترس از اين دارم که بی تو تا ابد چشمام بباره...

ديروز با يک دسته گل امده بود به ديدنم بايک نگاه مهربون همون نگاهي که سالها ارزو شو داشتم و از من دريغ مي کيرد گريه کرد وگفت دلش برام تنگ شده ولي من فقط نگاهش کردم .. وقتي رفت سنگ قبرم از اشکش خيس شده بود...
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد اون بگه که هرگز نميخواد تو رو ببينه
عشق مثل آب می مونه ...که می تونی توی دستت قایمش کنی ... آخرش یه روزی دستت رو باز می کنی میبنی
نیست ...قطره قطره چکیده بی آنکه بفهمی ... اما دستت پر از خاطره هاست..
برای آمدنت گل را چیدم و برای رفتنت گریه کردم چه با شکوه آمدی و چه بی خبر رفتی ...
می دونستی از تاریکی میترسم همیشه سیاه می پوشیدی داشتم به تاریکی عادت می کردم سفید پوشیدی و رفتی ...
درخشانترین لحظه های زندگی کودکانه ترین لحظه های آن است...
جاده آرزو هایم آنقدر دست انداز دارد که از رسیدن به آن پشیمان شده ام ...

از این بی راهه تردید از این بن بست می ترسم
از این حسی که بین ما هنوزم هست می ترسم
از اینکه هر دو می دونیم نباید فکر هم باشیم
از اینکه تا کجا می ریم اگه یک لحظه تنها شیم
ته این راه روشن نیست منم مثل تو می دونم
نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم
نه می تونیم برگردیم نه رد شیم از تو این بن بست
منم می دونم این احساس نباید باشه اما هست !!!